اقسام دلالت وضعی لفظی

دلالت  وضعی لفظی عبارت است از دلالت الفاظ و کلمات در هر یک از زبان های طبیعی بر معانی انها . درهریک  از زبان های طبیعی مانند فارسی ویا  عربی ویا انگلیسی هر یک از الفاظ بر معنای  خاصی  وضع شده اند  و بیان  معانی  مرکب  از طریق انها  بر اساس  قواعد صرفی و نحوی خاص انجام  میشود از انجا که دلالت  لفظ  بر معانی در زبان های  طبیعی  دلالت  وضعی است  و نه عقلی  یا طبعی برای درک  هر زبان لازم  است بدانیم  واژگان  ان زبان کدامند و بر کدام معنا  دلالت  میکند و نیز  اینکه نحوه  ترکیب  الفاظ برای بیان  معانی مرکب  چگونه است

دلالت مطابقه: دلالت لفظ است بر  تمام  ان معنایی که برای ان وضع  شده است مانند  دلالت  افظ خانه  در زبان فارسی  بر مجموعه  مرکب  از چند اتاق و یک حیاط که  با دیواری  محصور  شده باشد  اگر لفظ  در این معنا  به کار رود  دلالت  ان  بر این معنا  از قبیل  دلالت  مطابقه  خواهد  بود مانند وقتی  گفته  میشود(( ناصر خانه  خرید))
دلالت  تضمن: دلالت لفظ  است  بر جز معنایی که برای  ان وضع  شده است  اگر گوینده  از لفظی که به کار میبرد جزمعنای ان را اراده کند دلالت ان لفظ در این  صورت  از نوع دلالت  تضمن است  از این  قبیل  است  وقتی کسی  می گوید(( ناصر  خانه اش  را رنگ  کرد)) در این  جمله منظور از خانه درها  و  دیوار های داخلی ان است همچنین است  وقتی کسی  مثلا نوشابه خاصی را نام  ببرد اما  مطلق  نوشابه  را قصد کند(( بنابر این از طریق دلالت تضمن هم بر اجزا تشکیل  دهنده یک کل  میتوا ندلالت کرد و هم  بر اجزا مفهومی یک کلی))
دلالت  التزام: دلالت  لفظ  است بر چیزی که خارج  ازمعنای  اصلی لفظ است از این قبیل است وقتی میکوییم در این منطقه بارندگی زیاد است  و از ((بارندگی زیاد))  فراوانی نعمت  را راده میکنیم  یا لفظ (( حاتم)) را به کار میبریم و از ان (( وجوددهش)) منظور ماست استفاده  ازاین نوع دلالت فقط در صورتی  امکان  پذیر است که معنای مورد عقلا و یا عرفا  لازمه  معنای اصلی  و لغوی  ان لفظ  باشد  به گونه ای  که نتوان ان  دو را از  یکدیگر جدا  شاخت  بدیهای است  که هر مورد  ازدلالت  تضمن  و التزام   مستلزم  وجود دلالت  مطابقه  است  .

مغالطه نکته انحرافی(the red herring)

این مغالطه شباهت زیادی به مغالطه ((دلیل نامربوط)) دارد. مغالطه نکته انحرافی وقتی صورت میگیردکه شخصی توجه مخاطب خود را از موضوع  اصلی بحث به یک نکته کاملا متفاوت وفرعی منحرف کند و سپس از این مقدمات فرعی ونامربوط نتیجه ای میگیرد ویا چنین وانمود میکندکه نتیجه ای اخذ  شده است.

این ایام روزنامه ها و مجلات مطالب زیادی در مورد نیاز به ضد عفونی  کردن سبزیجات و میوه ها واز بین بردن میکروب های احتمالی مطالب درج میکنند. به هر حال سبزیجات و میوه ها غدای اساسی برای سلامت انسان هستند هویج  منبع سرشاری از ویتامین دارد.

در این جا موضوع اصلی بحث این بودکه برای از بین بردن میکروب های احتمالی  نیازی به ضد عفونی کردن سبزیجات و میوه ها وجود دارد یا نه؟ اما شخص بحث کننده  موضوع  بحث را  به انواع  ویتامین ها  و مواد معدنی که در  سبزی ها  وجود دارد کشانده است

مغالطه نکته انحرافی بیش تر یک سفسطه  شفاهی است یعنی در مقام  محاوره و  گفت و گو  ارتکاب  این مغالطه بیش تر مشاهده میشود. زیرا در محاوره  توجه مخاطب به موضوع  اصلی بحث  کمتر است و گوینده  با سهولت بیش تری  میتواند اگاهانه  یا نا اگاهانه موضوع بحث را به یک مسله بی ربط منحرف سازد از سوی دیگر جریان  و استمرار  گفت  و گو  و گذشت زمان  باعث  میشود که امکان  بازگشت و  توجه  دوباره به موضع  اصلی بحث وجود نداشته باشد

نظریه سنخیت سه گانه ی نفس افلاطون

تمامی  موجودات  انسانی گر چه از این سه عنصر تشکیل  شده اند بر حسب این که کدام عنصر بر شخصیت شان  تسلط دارد از یکدیگر متمایز اند تمامی شخصیت ها زیر سلطه ی عقل  نیستند. افلاطون با تکیه بر نظریه  فیثاغورس مبنی بر سنخیت سه گانه ی نفس انسان ها  این نظریه  را بسط میدهد که به موجب ان سه سنخ نفس  یا شخصیت  وجود داردهر یک زیر سلطه عنصر متفاوتی است که تکمیل ان هدف  اوست . روحی که زیر سلطه عقل است میل دارد به حقیقت و حکمت دست یابد نوع دیگر انسان هم هست که زیر سلطه عنصر ارادی  است و تنها برای موفقیت  و شهرت زندگی  میکند و انسانی هم هست  که  شخصیت  او زیر سلطه  امیال شهوانی  اوست که فقط  برای گرد اوری  ثروت  و دستاورد های مادی زندگی  میکند

روح سگانه افلاطون

به راهنمایی افلاطون ما کشف میکنیم که انسان جوهر  یا صورت  ساده ای  ندارد بلکه  ازعناصر متعدد مطابق با استعداد ها و کار کرد ها ی  طبیعی  متنوعی  تشکیل  شده است. کارکرد خاصی که انسان  دارد که او را از موجودات زنده ی دیگرمتمایز میکند  قدرت او در کاربرد طبان و تعقل است دو عنصر دیگر او امیال و نیازهای جسمانی و نیز یک عنصر روحی  است که در  سا یقه های عاطفی  نظیر خشم  و تجاوز و جاه طلبی غرور و  حب  ذات  افتخار و  وفاداری  و شجاعت  بروز میکند  از این سه عنصر استعداد کار برد زبان و عقل  در جوهر  انسان ازهمه  مهمتر  است که  او را بر  صدر مینشاند  سه عنصری که انسان  را تشکیل میدهند درساختاری  قرار میگیرند که در ان  عنصر عقلانی  به لحاظ  ارز ش  در مرتبه ی  بالاتری است . امیال  جسمانی در  سطح پایین  ساختار است  مرحله ی میانی  را عنصر  روانی  اشغال میکند.

عدالت و سعادت:افلاطون میگوید چون  موجودات  انسانی  روانی  سه گانه  دارند. خیر  اعلا برای انسان نمیتواند لذت بخش  باشد زیرا  مراد از  لذت ارضای  تنها امیال  جسمانی است که تنها  یکی از عناصر نفس  را تشکیل می دهدتنها با سرشار کردن هر سه نیاز  با حاکمیت عقل بر عنصر روانی و امیال  جسمانی   میتوان  سرشت بغرنج  یک موجود انسانی را  ارضا  نمود و هنگامی  که هر سه عنصر نفس  به این شیوه  عمل  کند در تطابق  با نقش  مناسب خود در نفس  خود ساخته  میتوان گفت زندگی  چنین  شخصی عادلانه است و او این عدالت نفس  این  انسجام  شخصیت  و نیز هستی یا سعادت خود را تجربه میکند. افلاطون به ما میگوید اخلاق  عبارت است  از  شناخت  و حفظ هماهنگی  و توازن  میان عناصر  عقلانی و غیر عقلانی  نفس   این موازنه  یا هماهنگی در نفس  عدالت  نفس  اخلاقیت یا فضیلت  یا تعالی نفس و برایند ان سعادت  میباشد. ما از انجا  که این  هماهنگی یا توازن  باید  شناخته شود تا به دست  اید. به طور خود به خودی  صورت  نمی گیرد  ایین سقراط  که فضیلت  دانش است برای افلاطون نیز  تا  اندازهی  صدق  میکند  به این معنا  که هماهنگی  سه عنصر  و برایند ان رفاه و سعادت از دانش بر میاید یعنی از شناخت صورت  بغرنج  سرشت انسانی

روح چون ارگانیسم: افلاطون نفس  یا روح  را نه صرفا  چونان یک نظم یا  ساختار مبتنی بر سلسله مراتب میداند بلکه چونان یک ارگانیسم میدانست در ارگانیسم زنده ی سالم  اجزا در یک وابستگی  هماهنگ  میباشند هر جزی کار کردی  دارد که به عمل  ارگانیسم  خدمت میکند و اجزا گوناگون در یک نظم  سلسله ی مراتبی هستند که برای زندگی  ارگانیسم  اهمیت  دارد .بد کار کردن هر جز ارگانیسم اثرات معکوس بر بقیه دارد بنابر این در نفس یا  روح بد کار کردن هر سه عنصر حس رفاه  ان را  خشک خواهد کرد برای افلاطون روشن  است که نه یک زندگی  فقط مصروف به لذات جسمانی و نه یک زندگی  مرتاضانه و نفی لذات جسمانی کارکردی  متعادل  نتوانند  بود .

کش مکش  درون نفس: وانگهی افلاطون نیک اگاه  است که  ظرفیت  کش مکش  درون نفس انسانی  برای ناخوشی  و شور بختی تا چه حد است عقل و میل  یا نیاز به رسیدن حقیقت صورت ها و صورت نیکی با امیال جسمانی  وارد کش مکش میشوند زیرا سرشت انسانی به شناخت صورت ها  میل دارد  اما به ضد این شناخت  نیز مبارزه بر میخیزد چنان که افلاطون در جمهوری به ما میگوید در حالی که  امیال غیرعقلانی ما را به سوی اطفا  انها میکشاند عقل چونان  یک( اصل نهی کننده) عمل میکند سومین عنصریعنی جز ارادی نفس  نظیر خشم جاه طلبی تهور غرور تجاوز به عنوان میانجی تضاد میان دو عنصر خشم  جاه طلبی تهور غرور تجاوز به عنوان میانجی تضاد بین دو عنصر دیگر خدمت میکند این استعداد عمل کردن از سوی هم عقل وهم امیال است. کلید سلامت روان  واخلاق  و عدالت پیوند شایستی این  اجزا با لقوه متضاد نفس است مسایلی که عقل در تسلط بر امیل وعنصر ارادی دارد به صورتی فراموش  نشدنی در مناظر ه ی دیگر افلاطون . تصویر می شود. او چهره ی انسانی را در ارابه ای که دو اسب  ان را میراند تشبیه میکند یک اسب خوب ( عنصر ارادی) نیاز به شلاق زدن ندارد فقط با صدای  ارابه ران  راهنمای  میشود اسب دیگر( امیال جسمانی) بد است  و به وسیله  شلاق و مهمیز  هم قابلیت مهار  شدن ندارد جفتک میاندازد و از جاده منحرف میشود ارابه ران (عقل) دهانهی دو اسب را میکشد هر یک درجهانی متفاوت میروند. اینجا افلاطون  سه عنصر متضاد شخصیت و استعداد بالقوی  انها را برای ایجاد بی نظمی  کش مکش  مفرط  و تجزیه  به  تصویر میکشد و در بند دیگر جمهوری عنصر عقل  را به انسان عنصر ارادی  را به شیر و امیال  جسمانی  را به اژد های  چند سر  تشبیه  میکند

عقل ازدیدگاه افلاطون

ما اکنون به عقل چهارمین و بالاترین مرحله ی  شناخت صعود می کنیم دراین مرحله  ذهن از روش دیالکتیک استفاده میکند که  دراین بافت به معنای علمی است که صورت ها با ایده ها را مورد مطالعه قرار می دهد. افلاطون  میگوید ((ما دردیالکتیک را بر قله ی مطالعات  دیگرمان ماندن کتیبه قرار میدهیم هیچ  مطالعه دیگر به حق نمیتواند بر فراز ان جای  گیرد))(جمهوری) دیالکتیک  سلطان همه ی علوم است اینجا  فیلسوف راستین  وارد قلمرو خودش شده است و از راه کار برد دیالکتیک به مثابه روش خود حرکت میکندروش تحلیل جوهر یا صورتهای تمامی چیزهادرعالم و مشاهده ی رابطه ی  انها با یکدیگر بنابر این فیلسوف   ازدیالکتیک برای پرداختن به وطیفه ی ناتمام مرحله ی سوم استفاده میکند 1 : اصول اولی راستین را برای ریاضیات وعلوم برقرار مینماید  2:  بدون کاربرد  نمودار ها یا  چیزهای جزی جهان  پدیدار3: صورت را هماهنگ  میکندوعلوم و ریاضیات متفرق منفرد و نامرتبط را درمجموعه ی واحد متحد میگرداند دیالکتیک تمامی طیف و تنوع صورت ها  از صورتهای دست  سازنظیرمثلا تخت خواب ها و صندلی ها چیزهای پیش پا  افتاده ی  چون سیبها سگ ها روابطی نظیر تساوی وتشابه را وحدت میبخشد فیلسوف به واسطه ی دیالکتیکی نه تنها تمامی ای نصورت ها را وحدت میبخشدو حقیقت انها را به اثبات میرساند بلکه به سوی سامان دادن صورت ها درنظمی واحد از حقیقت و ارزش رهسپار میگردد در فلسفه ی افلاطو ن ایده ی نیکی مقام خاصی  دارد (( ایده ی نیکی)) هدف یا فرجام یا غایتی است که همه چیز  برای ان وجود دارد

افلاطون (( ایده ی نیکی))   را با خورشید مقایسه میکندهمان گونه که  پرتو  خورشید چیزهای محسوس و لنضامی جهان  پدیدار  را جان میبخشد و منبع زندگی رشد و ارزش انهاست به همین گونه (( ایده ی نیکی)) میگوید که  ان (( خالق کل چیزهای زیبا و درست صاحب اختیار نوردراین  جهان و منبع حقیقت و خرد درجها ن دیگر است .)) و باز میگوید (( نیکی جوهر نیست بلکه  به لحاظ عزت و فدرت به مراتب بالاتر است))

در ((ایده ی نیکی))افلاطون منبع  مطلق حقیقت و نیکی را به نمایش گذارده  است  ایده ی  نیکی منبع اگاهی حقیقت و ارزش تمامی  ایده ها  یا صورت های دیگر است و همچنین منبع غایت اخلاقی جهان  است افلاطون با صعودبه ایده ی  نیک به یک ایدهی  مطلق حقیقت و نیکی  راه را برای خدای مسیح گشود ایده  ی نیکی مانند خدای مسیحیت عالی ترین ارزش یعنی منبع تمامی ارزش های دیگر است در طی دو هزار سال هنگامی که مسیحیا ن به خدا می اندیشیدند خط  فاصل و خروج  از غار از  راه قدرت  خرد و قدرت عشق به ایده ی نیکی افلاطو ن را در نظر داشتند

نظریه صورت ها(مثل افلاطون)

افلاطون برای چنین مفاهیم نام ویژهای دارد.صوریا مثل مفاهیم مزبور چگونه دانش راستین به ما میدهند ؟ رابطه انها با اشیای مشخص و انضمامی ادراک حسی چیست؟ این مفاهیم  به چه تعدادی هستند؟ چگونه میتوانیم انها را بشناسیم ؟ چگونه میتوانیم اثبات کنیم که انها حقایق ابدی هستند؟با طرح این پرسشها ما به نظریه مشهور ایده ها یا مثل صورت ها روبرو می شویم که خلاق ترین و موثرثرین  کمک فلسفی او و مضمون اصلی کلی فلسفه اوست. چون ما وارد جهان معقول شده ایم و اشیا  این جهان  صورت ها هستند بنابر این اکنون پیش از صعود به بالاترین سطح  خط  فاصل باید نظریه  صور افلاطون را بیازماییم

برای افلاطون مفاهیمی نیز مفهوم یک دایره یک مثلث زیبایی عدالت و نیز مفاهیمی که گنجینه ی واژه های روزمره ما را  تشکیل  میدهند نظری خانه زنگ  زرد مرددوکارکرد مهم دارند.کارکرد نخست این است که انها  اگاهی ما را از جهان اشیا ونیزموضوع های ریاضی علوم وفلسفه امکان پذیرمیکنند . کارکرددوم انها این است که ما را قادر میسازند که ههمه این چیزها را مورد نقد و ارزیابی قرار دهیم نخست مفاهیم انتزاعی چگونه  ارا قادر میسازند که از تمامی  چیزها خواه چیزهای جهان  پدیدار یا چیزهای  جهان معقول اگاهی یابیم؟

منظور افلاطون این است که به طور کلی به شرایط  لوازم  کاربرد  مفاهیم  بین دیشیم  و گفت و  گو کنیم  با واسطه  ی مفاهیم  عالم برای ما  معقول  میگردد ساده ترین گزاره (( ان یک مرد است))  از مفهوم انسان((ان  یک سیب  است)) ازمفهوم  سیب(میوه) استفاده میکند .هرمفهوم نظیر انسان  یا سیب به کیفیاتی  اشاره دارد که شمال گروهی از چیزهای خاص و  جزی است .امااگر سلسه صفات عینی کلی و تغییر ناپذیری که دال بر مفهوم  انسان  است نبود و اگر به  جای ان هر شخصی عقیده ی صرفا شخصی خود را در مورد صفاتی که دلالت بر مفهوم  انسان میکند داشت مراوده و گفت و گو نامین میبود. ما هرگز نمی فهمیدیم  هنگامی که ان مرد  یا زن  واژه ی انسان  رابر زبان  میراند منظورش چیست  میتوانست چیزی باشد که شخص دیگری ان را قورباغه میخواند.

اینک میتوان  یک مثال یا صورت را درنزد افلاطون  تعریف نمود .صورت ها تعاریف  مفاهیم  ابدی  تغییر ناپذیر و مطلقا حقیقی  اند.  صورت  مثلث گروهی از تمامی ان کیفیاتی است که مفهوم مثلث را تعریف میکند این ها همچنین صفات مشترکی هستند که کل طبقه بندی مثلث های جزی  یعنی مثلث هایی که تا کنون شاخته  شده یاساخته خواهند شد در ان سهیم  اند ( مثلا این کیفیت  که مجموع  زوایای داخلی هر مثلث 180  درجه است)منظور افلاطون از صورت کیفیات عینی و کلی و تغییر ناپذیری است که مفاهیم ما نظیر عدالت با انسان را تعریف میکنند.  او گاهی از صورت با عنوان  جوهر یاد میکند بدین معنا که انها ماهیت یا کیفیات ماهوی اشیا جزی را تشکیل میدهند

اکنون میتوان فهمید که چگونه صورت ها یا ایده ها دانش راستین  را  ممکن میگردانند چنان که  پیش از این معلوم شد دانش راستین باید دو ویژگی داشته باشد 1: باید تبدیل ناپذیر و تغییرناپذیر باشد و 2: باید در حدود انچه واقعی است باشد. معلوم شد که شناخت یا دانش مبتنی برادراک حسب رسطح باور به سبب ناموفق بود انش نه ثابت است و نه درحدود واقعی. زیرا دانشی است که درمعرض گذار بر عکس دانش مبتنی بر صور تبدیل ناپذیرو نا متغییرخواهد بود . چرا که  صورت ها تبدیل ناپذیر اند و در عین حال  دانش واقعی خواهند بود زیرا صورت ها واقعیت راستین را تشکیل میدهن

نظریه شناخت و خط فاصل

دانش راستین که فقط بابیرون امدن از غار  و رسیدن  به نور خورشید به پیدای  می اید کدام است؟افلاطو ن نظریه  شناخت خود را  در پایان  کتاب   ششم جمهوری  ارایه میدهد سقراط چونا ن گفت  وگو  کننده در این نکته با گلا کون یکی از برادرا نافلاطو ن معرفی میشود. و برای توصیف نظریه شناخت است  رهنمود هایی رابرای نمودار ظاهرا ساده ی خود طرح میکند

خط فاصلی را در دوبخش نامساوبی فرض کنید یکی معرف نظم  دیدنی است  دیگر  فهمیدنی یا معقول  است  و هر بخش  را دوباره به هما ن نسبت تقسیم  کنید افلاطون با این واژ ها  شکل مشهور خود را از خط  فاصلی  ترسیم  میکند چونا ن غار که ان را به صورت تمثیل نشا ن داد خط عمودی  به چهار بخش تقسیم  میشود که در هر یک  از انها  از پایین ترین به  بالاترین بخش مرحله ای از شناخت را نشا ن  میدهد هر سطحی از شناخت  حدس ویا گمان عقیده  فاهمه عقل  موضوع  خودش و روش  خود ش  را  برای شناختن  دارد. ولی تقسیم  میا ن  شناخت  است که متعلقات ان در جها ن معقول  اند  و عقیده که متعلقات ان در جهل و پدیدا راند .

حدس و گمان

مرحله بعدی برفراز  خط  فاصل شناخت مسطح باور است که  ادراک  حسی  اشیا  واقعی  میباشد  هر سطح بالاتر  شناخت  ما را قادر  میشازد که  سطح زیرین ان را قابل درک تر  سیازیم . در اغاز میتوانیم  مشاهده  کنیم که  ادراک حسی  اشیا  سطح  حدس  و گمان را  قابل درک تر میسازد  همچون  شناخت  سایه ها  و تصاویر محض بازتاب های تحریف  شده ی شناخت  اشیا  واقعی  هویدا بر سطح  باور با ادراک حسی  شناختی  است. که بر ان  باشزشناسی اشیا در پدیدار سه بعدی  سیب ها.مردم. ستارگان . سگ ها  و شهر ها استوار است ا ین  سطح  شناسی است که در ان  طبقه بندی  و سامان دهی اشیا  دریافت  شد ه اغازمیشود. اشیا  واقعی بازشناسی  شده  تا انجا که مشابه  باشند گروه بندی میشوند نظر شیب ها که به گونه های مختلف  طبقه بندی می شوند

اما در این مرحله  مفهوم  انتزاعی  شی ادراک  شده  یعنی مفهوم  گیاه شناختی  سیب را به ادراک نمی اورد. مفهومی که خصوصیات ثبات هرگون هسیب را  مشخص میکند. بنابراین  باور که  منبع ان ادراک حسی اشیا  واقعی از طریق  حسیات است بی اعتبار است. چرا که بر حقایق یا اصول انتزاعی استوار نیست. یعنی واقعیات و اصولی که به کشاورز ان  چیزی را نمیدهند که گیاه شناس  از ا ن بر خوردار است. دانش واقعی که بر مبنای ان وی میتواند به نحوی عقلانی  انچه را میداند . طبقه بندی و پیش بینی و تبیین ونظام مند کند.نکته ای که افلاطون میکوشد توجه ما  رابه ان  جلب کند این است که  ادراک اشیا در جها ن پدیدار به وسیله حواس هر گز نمیتواند  دانش  حقیق به ما  بدهد و به دودلیل

1: او به ما میگوید انچه را میتوان به واسطه  حواس شناخت فقط جهان سیال  جهان  هراکلیتوس  و جهان  اشیا  جزیی است که در فرایند تغییر است. انچه ما در سطح باورمیدانیم همواره  دست خوش تغییر است زیرا ما تنها انچه را در جهان پدیددار به وسیله حواس میشناسیم که درحال تغییر مداوم است . درخت و سب ها مردم  و شهرها. ما هرگزنمیتوانیم از دانش مان نسبت به انها  اطمینان یابیم. ما فقط  میدانیم اشیا بر مبنای  ادراک حسی مان از انها  چگونه به نظر میرسند. نه ان که چگونه هستند. درواقع افلاطون میگوید ما دراین مرحله شناخت  بلکه فقط عقیده داریم.  ولی این عقیده عقیده ی راستین است. زیرا اشیا واقعی رابه جای میاورد و طبقه بندی ها و پیش  بینی های اجمالی و سر دستی را فراهم میکند بنابر این  از مرحله نخست  مر حله ی  حدس  و گمان که تنها   تصاویر و سایه ها را میشناسد و فقط می تواند عقیده ی کاذب خوانده  شود باید متمایز گردد