پنج اصطلاح تخصصی رایج درفلسفه

Pantheism:یک اعتقاد مذهبیست که معتقد است خداوند و جهان یکی هستند وخداوند درتمام  طبیعت حاضر است

Hedonism:یک  باور اخلاقیست که معتقد است  هدف اصلی انسان در زندگی رسیدن به لذت های ان است

Polytheism:یک اعتقاد مذهبیست که معتقد است خداوندان متعددی  وجود دارند

Reformist:قصد تغییر  یک سیستم ویا یک حالت سیاسی ویا مذهبیست

Altruism:یک نظریه اخلاقی که معتقد است  باید به هم نوع  بودن هیچ گونه چشمداشت شخصی به انها کمک کرد

فلسفه در معنای عام و خاص

فلسفه را به طور کلی در دو معنی به کار می‌برند: در معنی عام، و در معنی خاص:

1. فلسفه در معنی عام عبارت است از (جهان بینی شخصی هر کس)، و مقصود از جهان بینی، بینشی است که هر کس در باب مسائلی فلسفی، یعنی مسائل مربوط به خدا، جهان و انسان می‌تواند داشته باشد. این بینش بر شناختهای علمی و هنری هر کس و نیز بر عوامل محیطی و اجتماعی وی مبتنی است. بر این بنیاد و از این دیدگاه است ه همه مردم فیلسوفند، یعنی فلسفه در معنای عام، مخصوص زمان  و مکان و فرد، یا افرادی خاص نیست، بلکه هم زمان با پیدایی انسان، پدید آمده است و نمی‌توان زمانی برای آغاز آن در نظر گرفت. این امر از آن روست که تفکر فلسفی حق انسان است، محدود به حدودی خاص نیست، و به کشوری، یا جنس و رنگی معین اختصاص ندارد.

فلسفه در این معنا جهان بینیهای دینی و غیر دینی، فردی و غیر فردی، و نیز بینش فیلسوفان بزرگ و نگرش مردم عادی و عامی را در بر می‌گیرد.

2.  معنی خاص فلسفه:

فلسفه در معنای دقیق و خاص خود عبارت است از بینش ژرف و تامل سنجیده در باب مسائل فلسفی، یعنی مسائل مربوط به خدا، جهان، و انسان.

فلسفه در معنای خاص دارای دو ویژگی مهم است: خردمندانه و آزادانه:

الف) خردمندانه (عقلانی): تامل در باب مسائل فلسفی خردمندانه است. بدین معنا که طرح کننده پرسشهای فلسفی که اصطلاحا فیلسوف خوانده می‌شود، با ابزار عقل به تجزیه و تحلیل پرسشهای فلسفی می‌پردازد. مقصود از این سخن آن است که چون مسائل مورد بحث در فلسفه، در ادیان نیز طرح می‌شود و ارباب ادیان از راه وحی (revelation) بدین مسائل پاسخ می‌دهند، فیلسوف خردگرا، بی‌آنکه الزاما با دین و داده‌های وحی مخالفت ورزد، به هنگام تجزیه و تحلیل مسائل فلسفی، با دین کاری ندارد و همه تلاش او آن است تا بر بنیاد خرد و به مدد اندیشه آزاد به حل مسئله دست یابد.

ب) آزادانه: بنیاد انیشه فلسفی، آزاد فکری است. تاریخ گواهی است صادق بر این مدعا که روزگار شکوفایی فلسفه، همانا روزگار اندیشه آزاد است. یعنی در زمانی فلسفه شکوفا می‌شود که امکان آزاد اندیشدن فراهم باشد. گرچه امکان اندیشه آزاد در شرایط خاص تاریخی پدید می‌آید و در اختیار انسان نیست، اما انسان اندیشمند ممکن است دو گونه بر خورد با مسائل فلسفی داشته باشد. یکی آنکه راه حل های از پیش تعیین شده‌ای را بپذیرد و بر درستی آن دلیل آورد، دوم آنکه، برای یافتن راه حل آزادانه بیندیشد. به عنوان مثال معاد یکی از مسائل دشوار فلسفی_دینی است. در برخورد با این مسئله می‌توان دو راه در پیش گرفت: یکی، پذیرش راه حل دینی مسئله است و کوشش برای یافتن برهان و دلیل عقلی برای اثبات درستی آن. دوم، طرح آزادانه مسئله است و تجزیه تحلیل وجوه مختلف آن و کوشش برای یافتن راه حلی که با خرد سازگار باشد. بی‌گمان راه فلسفه، راه دوم است و فیلسوف کسی است که برای یافتن راه حلها و پاسخها آزادانه بیندیشد، نه آنکه راه حل‌های از پیش تعیین شده را بپذیرد و بر درستی آنها دلیل و برهان بجوید.

برهمین بنیاد می‌توان گفت فلسفه در معنی خاص جهان بینی است متکی بر تفکر آزاد و جدا از دین. سخن برتراند راسل فیلسوف معاصر انگلیسی مبنی بر اینکه فلسفه بینشی است متمایز از الهیات (جهان بینی دینی) ناظر بر همین ادعاست.

آغاز فلسفه  و آغازگر آن:

اگر برای فلسفه در معنی عام، نه آغازی می‌توان در نظر گرفت، نه آغزگری می‌توان معرفی کرد، هم زمان آغاز فلسفه در معنی خاص را می‌دانیم، هم آغاز‌گر آن را می‌شناسیم. فلسفه در معنی خاص در سده ششم پیش از میلاد مسیح در سرزمین یونان آغاز شد. راسل در کتاب تاریخ فلسفه غرب در این باب می‌نویسد: فلسفه به عنوان چیزی متمایز از الهیات، در قرن ششم پیش از میلاد آغاز شده است. آغدگر فلسفه (تالس_Theles) بود. تالس، فیلسوفی که سفرها کرده بود و از خرمن دانش ملل مختلف، خوشه‌ها چیده بود. اینک در گوشه‌ای از سرزمین یونان، توانست جهان را با دید تازه‌ای بنگرد. هنر تالس این بود: کلمه _چه_ را به جای واژه _که_ گذاشت. تالس همچون متفکران پیشین یا دقیق‌تر بگوییم هم چون متدینان گذشته، نپرسید که : جهان توسط چه کسی ساخته شده است، بلکه سوال را به شکل کاملا تازه‌ای مطرح کرد. پرسید جهان از _چه_ ساخته شده است؟ تالس تفسیر اسطوره شناختی کهن را در باب پیدایی جهان، رها کرد و کوشید تا با تفکر عقلی به توصیف طبیعت بپردازد و پیدایی جهان را تبیین کد. اگر سوال را به شکل اول مطرح کنیم، سرانجام در پاسخ خود، خدایانی را می‌بینیم که جهان را آفریده‌اند و این جوابی است دینی بر بنیاد افسانه‌های آفرینش، نه فلسفی. اما جواب این پرسش که : جهان از چه ساخته شده است؟ جوابی علمی و فلسفی است و اولین کسی که سوال را به این شکل مطرح کرد تالس متفکر قرن ششم قبل از میلاد_ یونان بود. بنابر این زادگاه فلسفه به معنی خاص و دقیق آن یونان است و فلسفه در معنی خاص، شناختی است که بر عقل و تفکر آزاد تکیه دارد و از اندیشه های دینی جداست.

تعریف فلسفه

معنی لغوی تعریف،  شناساندن است. و در اصطلاح، تعریف آن است که صفات و خصوصیات مختلف چیزی را در جمله‌ای بیان کنند تا به این وسیله از دیگر چیزها جدا گردد و به دیگران شناسانده شود. مثل تعریفی که که دانش آموز از مستطیل ارائه می‌دهد، چهار ضلعی که اضلاع آن دو به دو مساوی و موازیند. این تعریف مستطیل همواره در هندسه اقلیدسی همان است که بیان شد، یعنی اختلاف نظری  در باب تعریف آن وجود ندارد. اینک این پرسش مطرح می‌شود که آیا از فلسفه هم می‌توان تعریفی واحد ارائه داد که مورد قبول همگان باشد؟

پاسخ آن است که به دست دادن چنین تعریفلی از فلسفه غیر ممکن است. در طول تاریخ تفکر، تعریفهای گوناگونی از فلسفه به عمل آمده است. علت ناهمانندی این تعریف‌ها آن است که فیلسوفان با بینشهای مختلفی به تحلیل و بررسی مسائل مربوط به جهان و انسان (مسائل فلسفی) پرداخته‌اند. بنابراین نظریه‌های آنان در باب معنی فلسفه و هدف و وظیفه آن و در نتیجه در باب تعریف آن یکسان نبوده است. به قول  برتراند راسل فیلسوف انگلیسی تعریف فلسفه بر حسب مکتبی که برگیزده‌ایم، متفاوت خواهد بود. با این همه می‌کوشیم، تا تعریف کلی از فلسفه به دست دهیم  و به مدد آن لااقل به شناخت فلسفه نزدیک شویم.

شناخت (معرفت آگاهی) انسان از جهان سه قسم است: شناخت علمی، شناخت هنری و شناخت فلسفی:

1_شناخت علمی: انسان به مدد حواس خود با محیط روبرو می‌شود و آگاهی و شناختی از اشیاء پیرامون خود به دست می‌آورد. مثل عصب شنوایی که به وسیله ارتعاشات صوتی تحریک می‌گردد و احساس شنوایی به انسان دست می‌دهد. به دنبال این احساس ، شخص، به مدد آگاهیهای قبلی خود، دست به تغبیر و تفسیر احساس خویش می‌زند، یعنی آن را معنی می‌کند و متوجه می‌شود که ارتعاشات صوتی مذکور، ناشی از شکستن شیشه در اتاق بوده است و بدین ترتیب به مرحله ادراک قدم می‌گذارد. این گونه شناخت را (حسی و سطحی) می‌نامند که بر واقعیات خارجی استوار است اما عمومی کلی و گسترده نیست، بلکه شخصی ساده و پراکنده است. این‌ آغاز شناخت علمی است که انسان به کمک تجربه های وسیع ودقیق می‌تواند واقعیات بیرونی را مورد بررسی عمیق قرارد دهد و به شناختی عمیق، کلی و عمومی دست یابد. مثلا با حرارت دادن فلزات به این نتیجه می‌رسد که هر فلزی در هر نقطه ونر مکانی در اثر حرارت منبسط می‌شود.

2_شناخت هنری: نقطه مقابل شناخت علمی است.  شناختی که بر واقعیات درونی تکیه می‌کند، در واقع حاصل امیال و احساسات و آرزوها فردی است. مثل هنرمندی که از که از محیط خود متاثر می‌شود و این امر را با عواطف و آروزها و خواست‌های خود می‌آمیزد، و اثری پدید می‌اورد که آن را هنر می‌نامند.

3_ شناخت فلسفی: دانستیم که شناخت علمی بر جنبه کمی و شناخت هنری برجنبه کیفی تاکید می‌ورزد.اگر شناخت هایی را که هر کس در جریان زندگی خود کسب کرده‌ است، مورد توجه و تحلیل قرار دهیم، خواهیم دید که بخشی از آنها شناخت علمی و بخشی دیگر شناخت هنری است. در جنب مسائل قابل طرح در علم و هنر، ودر کنار پرسشهایی که از دیدگاه علمی، یا هنری می‌توان بدانها پاسخ داد، انسان همواره با مسائل و پرسشهایی مواجه بوده است که قابل بررسی درعلم و هنر نبوده است. در واقع نه از نوع واقعیت های بیرونی بوده است نه از واقعیات درونی. پرسشهایی از قبیل بودن یا نبودن خدا، مسئله هستی یا نیست روح، سرنوشت انسان در جهان، آغاز و انجام جهان و سرنوشت آن و صدها مسئله و پرسش دیگر از این دست که نه قابل طرح در عالم علم است، نه قابل بحث در جهان هنر. طرح و بررسی این گونه مسائل است که شناخت فلسفی (فلسفه) را به وجود می‌آورد و پاسخهایی که هر فرد به این قبیل مسائل می‌دهد  فلسفه وی به شمار می‌آید. زیربنای فلسفه  هر کس شناخت‌های علمی و هنری اوست هر کس در جریان زندگی به مدد شناختهایی که کسب می‌کند، دارای جهان بینی یا فلسفه‌ای خاص می‌گردد.

از سوی دیگر عوامل محیطی و اجتماعی هر کس در طرز تفکر و در ظهور فلسفه او نقشی بسزا دارد. چنین است که می‌توان گفت:جهان بینی (فلسفه) هر کس بینشی کلی است که بر بنیاد شناخت‌های علمی و هنری و عوامل محیطی و اجتماعی فرد استوار است.

فلسفه و فیلسوف

ریشه و معنای واژه فلسفه و فیلسوف:

1_ واژه فلسفه (philosophy): واژه فلسفه، عربی شده کلمه یونانی فیلوسوفیا (philosophia) به معنی دوست داشتن حکمت و خرد است. فیلو سوفیا خود، مرکب است دز دو جز یکی  فیلو(philo) به معنی دوستداری و یا دوست داشتن. دوم سوفیا (sophia) به معنی دانایی و خرد بنابراین از لحاظ زبانی و صرفی، واژه فلسفه، صیغه مصدر است یا  ساخت مصدری دارد و معنی مصدری می‌دهد، یعنی بر انجام گرفتن کاری یا داشتن حالتی دلالت می‌کند. فلسفه = دوست داشتن حکمت و خرد.

2_واژه فیلسوف (philosopher): واژه فیلسوف نیز همانند فلسفه ریشه ای یونانی دارد و آن واژه  (فیلوسوفوس =philosophos) است. به معنی دوستدار حکمت و خرد. واژه  (فیلوسوفوس) یونانی ، خود مرکب از دو جزء است: یکی فیلوس به معنی دوستدار یا دوستدارنده، دوم، سوفوس که خود از سوفیا گرفته شده است. بنابراین واژه فیلسوف از دیدگاه زبانی و صرفی، صیغه اسم  فاعل، یا ساخت صفت فاعلی است و بر کننده کار دلالت دارد: فیلسوف= دوستدار دانش و خرد و حکمت.

در زبان فارسی و عربی، گاه واژه حکمت را که دارای معانی مختلفی از قبیل عدل، علم، بردباری، راستی، پند و علم به حقیقت اشیاست به جای کلمه فلسفه و واژه حکیم را به جای کلمه فیلسوف نیز به کار می‌برند.

3_کاربرد واژه فیلسوف: درباب این که واژه فیلسوف نخستین بار از سوی چه کسی به کار برده شده، سه نظریه مشهور است:

الف)  از سوی فیثاغورس: قول مشهور آن است که واژه فیلسوف را نخستین بارفیثاغورس (Phthayoras)  فیلسوف و ریاضی دان صده ششم پیش از میلاد به کار برده است.گفته‌ اند که فیثاغورس بر این باور بود که صفت حکمت ویژه خداست، و تنها خدایان را می‌توان حکیم نامید. بر این بنیاد فیثاغورس خود را دوستدار حکمت و دانش خواند و واژه فیلسوف را در مورد دانشمندانی که هم خود را صرف بررسی اشیا می‌کردند و در راه شناخت حقیقت اشیا می‌کوشیدند، به کار برد.

ب) از سوی هرودوت: به نظر برخی از محققان، واژه فیلسوف را نخستین بار،هرودوت (horodotus)مورخ یونانی در سده پنجم قبل از میلاد به کار برده است. هرودوت در کتاب تاریخ خود نقل می‌کند که: کرسیوس (croesus) پادشاه لیدیا در سدهششم پیش از میلاد به  سولون (Solon)  قانونگذار و یکی از حکمای هفتگانه یونان گفته است: شنیده ام که فیلسوف‌ وار در شهرها به جستجو پرداخته‌ای و هدف تو از این کار، دیدار از آن شهرها و آموختن دانشهای مردم آن دیاران بوده است.

ج)  از سوی سقراط (اولین شهید راه اندیشه): نظریه دیگری حاکی از آن است که سقراط (Socrates)  حکیم بزرگ یونان در سده پنجم پیش از میلادنخستین بار، واژه فیلسوف را به کار برده است، نوشته اند که سقراط هم به سبب فروتنی علمی، و هم بدان سبب که در زمره سوفیستها به شمار نیایدف‌خود را فیلوسوفوس (فیلسوف) یعنی دوستدار دانش نامید.

رواج اصطلاح فلسفه: اصطلاح فسفله، در یونان باستان پدید آمد، اما در یونان رواج نیافت. افلاطون (Plato) شاگرد سقراط و فیلسوف بزرگ یونانی سده پنجم و چهارم پیش از میلاد به جای واژه فلسفه کلمه (دیالک تیک) را به کار می‌برد. ارسطو (Arisotle)  شاگرد افلاطون و حکیم بزرگ سده چهارم پیش از میلاد وقتی می‌خواست دانشی را که بعد ها فلسفه خوانده شد تعریف کند، چنین می‌گفت: باید دانشی یافت که در باب نخستین اصلها و اولین علتها، بحث و گفتگو کند.

در عا لم اسلام مسلمانان این واژه را از یونان گرفتند، به آن رنگ زبان عربی دادند و در معنی دانشهای عقلی به کار بردند. در آثار حکمای اسلامی، مثل فارابی (هشتم و نهم میلادی) و ابن سینا (دهم و یازدهم میلادی)، می‌توان شاهد کاربرد فلسفه در معنی دانش عقلی و فیلسوف در معنی پژوهنده دانشهای عقلی و جوینده حقیقت بود.

در جهان غرب (اروپا): اصطلاح فلسفه، در اروپا پس از رنسانس (Renaissance) و در عصر جدید رواج یافت. این واژه، به ویژه از روزگار فرانسیس بیکن فیلسوف انگلیسی  و رنه دکارت فیلسوف فرانسوی به این سو، به صورت اصطلاح در آمد و بیشتر فیلسوفان کوشیدند تا تعریفی از آن به دست دهند. چنانکه (دکارت) در کتاب معروف خود موسوم به ( اصول فلسفه) فلسفه را این گونه تعریف می‌کند: فلسه بسان درختی است که ریشه آن متافیزیک است و تنه آن فیزیک. این درخت، سه شاخه دارد و شاخه‌های آن عبارت است از: مکانیک، طب و اخلاق.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.